مدیریت صنعتی

فقر
نویسنده : جعغری - ساعت ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱٢/۱۳
 

روزی یک مرد ثروتمند، پسر بچه کوچکش را به یک ده برد تا به او نشان دهد مردمی که در آن جا زندگی می کنند چقدر فقیر هستند . آن ها یک روز و یک شب را در خانه محقر یک روستایی به سر بردند .
در راه بازگشت و در پایان سفر ، مرد از پسرش پرسید : نظرت در مورد مسافرت مان چه بود ؟
پسر پاسخ داد : عالی بود پدر !....

 

پدر پرسید : آیا به زندگی آن ها توجه کردی ؟
پسر پاسخ داد: فکر می کنم !
پدر پرسید : چه چیزی از این سفر یاد گرفتی ؟
پسر کمی اندیشید و بعد به آرامی گفت : فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم و آن ها چهار تا . ما در حیاط مان فانوس های تزئینی داریم و آن ها ستارگان را دارند . حیاط ما به دیوارهایش محدود می شود اما باغ آن ها بی انتهاست !
در پایان حرف های پسر ، زبان مرد بند آمده بود . پسر اضافه کرد : متشکرم پدر که به من نشان دادی ما واقعأ چقدر فقیر هستیم !


 
 
مهر مادری
نویسنده : جعغری - ساعت ۱۱:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱٢/۱۳
 

این فقط یک داستانه
دوست گلم تا اخرش بخون و در قسمت نظرات یک جمله به دلخواه به تمام مادران دنیا تقدیم کن .

مادر من فقط یک چشم داشت. من از اون متنفر بودم ... اون همیشه مایه خجالت من بود
اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می پخت
یک روز اون اومده بود دم در مدرسه که به من سلام کنه و منو با خود به خونه ببره
خیلی خجالت کشیدم. آخه اون چطور تونست این کار رو بامن بکنه ؟
به روی خودم نیاوردم، فقط با تنفر بهش یه نگاه کردم و فورا از اونجا دور شدم
روز بعد یکی از همکلاسی ها منو مسخره کرد و گفت، هووو، مامان تو فقط یک چشم داره!
فقط دلم میخواست یک جوری خودم رو گم و گور کنم.
کاش زمین دهن وا میکرد و منو ، کاش مادرم یه جوری گم و گور میشد
روز بعد به مادرم  گفتم، اگه واقعا میخوای منو شاد و خوشحال کنی چرا از پیش من نمی ری ؟
ولی مادرم  هیچ جوابی نداد....
حتی یک لحظه هم راجع به حرفی که زدم فکر نکردم، چون خیلی عصبانی بودم.
احساسات مادرم برای من هیچ اهمیتی نداشت
دلم میخواست از اون خونه برم و دیگه هیچ کاری با اون نداشته باشم
سخت درس خوندم و موفق شدم برای ادامه تحصیل به سنگاپور برم
اونجا ازدواج کردم، واسه خودم خونه خریدم، زن و بچه و زندگی
از زندگی، بچه ها و آسایشی که داشتم خوشحال بودم
تا اینکه یه روز مادرم اومد به دیدن من
اون سالها منو ندیده بود و همینطور نوه هاشو
وقتی مادرم  ایستاده بود دم در، بچه های من  به اون خندیدند
و من سر مادرم  داد کشیدم که چرا خودش رو دعوت کرده که بیاد اینجا اونم بی خبر ؟؟
سرش داد زدم، چطور جرات کردی بیای به خونه من و بچه ها رو بترسونی؟!
گم شو از اینجا! همین حالا
اون به آرامی جواب داد، اوه خیلی معذرت میخوام.
مثل اینکه آدرس رو عوضی اومدم، و بعد فورا رفت و از نظر ناپدید شد
یک روز، یک دعوت نامه از ایران  اومد در خونه من در سنگاپور
برای شرکت در جشن تجدید دیدار دانش آموزان مدرسه
ولی من به همسرم به دروغ گفتم که به یک سفر کاری به ایران  میرم
بعد از مراسم، رفتم به اون کلبه قدیمی خودمون( یهنی خونمون تو ایران ) البته فقط از روی کنجکاوی
همسایه ها گفتن که مادرم مرده
ولی من حتی یک قطره اشک هم نریختم
همسایه ها  یک نامه به من دادند که مادرم  ازشون خواسته بود که به من بدن

این بود نامه مادرم :
ای عزیزترین پسر من، من همیشه به فکر تو بوده ام.
منو ببخش که به خونت تو سنگاپور اومدم و بچه ها تو ترسوندم
خیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم داری میای ایران ،
ولی من ممکنه که نتونم از جام بلند شم که بیام تو رو ببینم
وقتی داشتی بزرگ میشدی از اینکه دائم باعث خجالت تو شدم خیلی متاسفم
آخه میدونی ... وقتی تو خیلی کوچیک بودی، تو یه تصادف، یک چشمت رو از دست دادی
به عنوان یک مادر، نمی تونستم تحمل کنم و ببینم که تو داری بزرگ میشی با یک چشم !!!
بنابراین چشم خودم رو دادم به تو
برای من افتخار بود که پسرم میتونست با اون چشم به جای من دنیای جدید رو بطور کامل ببینه
با همه عشق و علاقه
مادر یک چشم تو ...


 
 
پسرک
نویسنده : جعغری - ساعت ۱۱:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱٢/۱۳
 

پسر کوچکی وارد مغازه ای شد، جعبه نوشابه را به سمت تلفن هل داد. بر روی جعبه رفت تا دستش به دکمه های تلفن برسد و شروع کرد به گرفتن شماره. مغازه دار متوجه پسر بود و به مکالماتش گوش می داد.
پسرک پرسید: «خانم، می توانم خواهش کنم کوتاه کردن چمن های حیاط خانه تان را به من بسپارید؟»
زن پاسخ داد: «کسی هست که این کار را برایم انجام می دهد.» 

پسرک گفت: «خانم، من این کار را با نصف قیمتی که او می دهد انجام خواهم داد.» ...
زن در جوابش گفت که از کار این فرد کاملا راضی است.
پسرک بیشتر اصرار کرد و پیشنهاد داد: «خانم، من پیاده رو و جدول جلوی خانه را هم برایتان جارو می کنم. در این صورت شما در یکشنبه زیباترین چمن را در کل شهر خواهید داشت.» مجددا زن پاسخش منفی بود.
پسرک در حالی که لبخندی بر لب داشت، گوشی را گذاشت. مغازه دار که به صحبت های او گوش داده بود به سمتش رفت و گفت: «پسر...، از رفتارت خوشم آمد؛ به خاطر اینکه روحیه خاص و خوبی داری دوست دارم کاری به تو بدهم.»

پسر جوان جواب داد: «نه ممنون، من فقط داشتم عملکردم را می سنجیدم. من همان کسی هستم که برای این خانم کار می کند.»

چشمک


 
 
داستان کلوچه
نویسنده : جعغری - ساعت ۱۱:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱٢/۱۳
 

زن جوانی بسته‌ای کلوچه و کتابی خرید و روی نیمکتی در قسمت ویژه فرودگاه نشست که استراحت و مطالعه کند تا نوبت پروازش برسد .

در کنار او مردی نیز نشسته بود که مشغول خواندن مجله بود.

وقتی او اولین کلوچه‌اش را برداشت، مرد نیز یک کلوچه برداشت.

در این هنگام احساس خشمی به زن دست داد، اما هیچ نگفت فقط با خود فکر کرد: عجب رویی داره!
هر بار که او کلوچه‌ای برداشت مرد نیز کلوچه ای برمیداشت. این عمل او را عصبانی تر می کرد، اما از خود واکنشی نشان نداد.

وقتی که فقط یک کلوچه باقی مانده بود، با خود فکر کرد: “حالا این مردک چه خواهد کرد؟”
مرد آخرین کلوچه را نصف کرد و نصف آن را برای او گذاشت!...

زن دیگر نتوانست تحمل کند، کیف و کتابش را برداشت و با عصبانیت به سمت سالن رفت.
وقتی که در صندلی هواپیما قرار گرفت، در کیفش را باز کرد تا عینکش را بردارد، که در نهایت تعجب دید بسته کلوچه‌اش، دست نخورده مانده .

تازه یادش آمد که اصلا بسته کلوچه‌اش را از کیفش درنیاورده بود


 
 
قصه گل فروشی
نویسنده : جعغری - ساعت ۱۱:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱٢/۱۳
 

 مردی مقابل گل فروشی ایستاد. او می‌خواست دسته گلی برای مادرش که در شهر دیگری بود سفارش دهد تا برایش پست شود. وقتی از گل فروشی خارج شد٬ دختری را دید که در کنار درب نشسته بود و گریه می‌کرد. مرد نزدیک دختر رفت و از او پرسید : دختر خوب چرا گریه می‌کنی؟ دختر گفت: می‌خواستم برای مادرم یک شاخه گل بخرم ولی پولم کم است. مرد لبخندی زد و گفت: با من بیا٬ من برای تو یک دسته گل خیلی قشنگ می‌خرم تا آن را به مادرت بدهی. وقتی از گل فروشی خارج می‌شدند دختر در حالی که دسته گل را در دستش گرفته بود لبخندی حاکی از خوشحالی و رضایت بر لب داشت. مرد به دختر گفت: می‌خواهی تو را برسانم؟ دختر گفت: نه، تا قبر مادرم راهی نیست! مرد دیگرنمی‌توانست چیزی بگوید٬ بغض گلویش را گرفت و دلش شکست. طاقت نیاورد٬ به گل فروشی برگشت٬ دسته گل را پس گرفت و ۲۰۰ کیلومتر رانندگی کرد تا خودش آن را به دست مادرش هدیه بدهد! شکسپیر می‌گوید: به جای تاج گل بزرگی که پس از مرگم برای تابوتم می‌آوری، شاخه ای از آن را همین امروز بیاور


 
 
جملات تاثیر گذار :
نویسنده : جعغری - ساعت ۱۱:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱٢/۱۳
 

افرادی که مفهوم پرواز را درک نمی کنند ، هر چه اوج بگیری تو را کوچکتر می بینند.

 

چیزی بنام شکست وجود ندارد

 

غیر ممکن وجود ندارد ( فقط غیر ممکن ،  غیر ممکن است)

 

خوشبختی به سراغ کسانی میرود که به خودشان فرصت اندیشیدن به بدبختی را نمی دهند.

 

فکر کردن به گذشته مانند دویدن بدنبال باد است.

 

به خدا نگویید چه مشکلات بزرگی دارید به مشکلات بگویید چه خدای بزرگی دارید.

 

کسی که شاد و خندان است همیشه چیزی برای شاد بودن پیدا میکند.

 

هر چه سخت کار کنیم موفق تر میشویم.

 

کسی که هدف روشنی دارد در ناهموار ترین راه ها هم جلو میرود و کسی که بدون هدف است در هموار ترین راه ها هم پیشرفتی نخواهد داشت.

 

کسانی که هدف ندارند مجبورند تمام عمر برای انسانهای هدفمند کارکنند


 
 
قصه ی اتوبوس
نویسنده : جعغری - ساعت ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱٢/۱۳
 

"صبح یک روز تعطیل سوار اتوبوس شدم .بیشتر مردم آرام نشسته بودند یا سرشان به چیزی گرم بود ،تا اینکه مرد میانسالی با بچه هایش سوار اتوبوس شد وبلافاصله فضای اتوبوس عوض شد.بچه هایش داد و بیداد راه انداختند و مداوم به طرف همدیگر چیزی پرتاب میکردند .یکی از بچه ها باصدای بلند گریه میکرد و یکی دیگر روزنامه را از دست این وآن میکشید و خلاصه اعصاب همه توی اتوبوس خرد شده بود.اما پدر بچه ها اصلا به روی خودش نمی آورد و غرق در افکار خودش بود.

سرانجام صبرم لبریز شد و زبان به اعتراض باز کردم  :  آقای محترم شما نمی خواهید جلوی بچه هایتان را بگیرید؟ مرد کمی خودش را صندلی جا به جا کرد  و گفت: بله حق باشماست.واقعا متاسفم.

راستش ما داریم از بیمارستانی برمی گردیم که همسرم - مادر همین بچه ها -   نیم ساعت پیش در آنجا مرده است.من واقعا گیجم و نمیدانم باید به این بچه ها چه بگویم وبغضش ترکید و اشکش سرازیر شد ..."

 

صادقانه بگوییدآیا اکنون این وضعیت را به گونهای متفاوت نمی بینید؟ چرا این طور است؟ آیا دلیلی بجز این دارد که نگرش شما  نسبت به آن مرد عوض شده است؟

راستش من خودم هم بلا فاصله نگرشم عوض شد و دلسوزانه به آن مرد گفتم : واقعا مرا ببخشید نمیدانستم، آیا کمکی از دست من ساخته است؟!

اگرچه تا همین چند لحظه پیش ناراحت بودم که این مرد  چطور میتواند تا این اندازه بی ملاحظه باشد اما به محض تغییر نگرشم همه چیز عوض شد و من از صمیم قلب میخواستم که هر کمکی که از دستم ساخته است انجام بدهم.

 

نتیجه:

حقیقت این است که به محض تغییر برداشت و نگرشمان ، همه چیز ناگهان عوض میشود. کلید یا راه حل هر مسئله ای این است که به شیشه های عینکی که به چشم داریم بنگریم . شاید گاهی لازم باشد که رنگ آنها را عوض کنیم  و در واقع برداشت یا نقش خودمان را تغییر بدهیم تا بتوانیم هر وضعیتی را از دیدگاه تازه ای ببینیم و تفسیر کنیم.

آنچه که اهمیت دارد خود واقعه نیست . بلکه تعبیر و تفسیر ما ازآن است.

انیشتین میگوید:آنچه در مغزتان میگذرد جهانتان را می سازد.


 
 
آلبوم
نویسنده : جعغری - ساعت ۱٢:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/۱٢
 

 

 

 

 

 

 


 
 
← صفحه بعد